ّFLY GIRL
تاشقایق هست زندگی باید کرد
پرسه اي آغاز کرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال از جدايي يک دوسالي ميگذشت يک دوسال از عمر رفت و برنگشت دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را آن نظر بازي آن اسرار را آن دوچشم مست آهو وار را همچو رازي مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بودو توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دلبستگي واي از آن عمري که با او شد به سر مست او بودم زدنيا بي خبر دم به دم اين عشق ميشد بيشتر آمدو در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بين ما آغاز شد گر گشايي چشم دل زيباست دل گر تو زورقبان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل دل زعشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده من تو را بس دوست ميدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان با تو شادي ميشود غم هاي من با تو زيبا ميشود فرداي من دل ز جادوي رخت افزون شده جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده طمع بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در اين دل جا نبود ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره افاق بود در نجابت در نکويي او طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت حسرت و رنج فراوان بود و بس يار ما از جدايي غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پيمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود ساده هم آن عهد و پيمان را شکست بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شکست رفت و با دلدار ديگر عهد بست خسم جان و تشنه خون من است بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد با چنين تقدير بد تدبير نيست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم سوخت بي پروا پر پروانه را خاطراتم را تو بيرون کن ز سر ديشب از کف رفت فردا را نگر در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وكيلم دلم بود و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم به تو بگويند: دوستت دارم دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق كنم زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع كننده است كه زندگی زيباست اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم درآن لحظه در آن پر شور لحظه دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست . لحظه ی دیدار لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است . امشب از لطف به دلداري ما آمده اي خوش قدم باش که بسيار به جا آمده اي چه عجب ياد حريفان پريشان کردي لطف کردي که بياد فقرا آمده اي تو که در خواب هم از آمدنت بود دريغ در شگفتم که به ناگاه چرا آمده اي سر مهر آمدي از سر مگر اي ترک خطا يا خطا کردي و ره را به خطا آمده اي گفته بودي شبي از حالت من مي پرسي شايد اندر پي وعده به وفا آمده اي شب وصل گله از دوست دلا ياوه مگو بخت بد باز تو امشب به صدا آمده اي کاخ شه را به پشيزي نخرد کلبه ما تا تو اي شاه به ديدار گدا آمده اي سر به پاي تو فشانم که صفا آوردي تا به ديداري اين بي سر و پا آمده اي سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم .... ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده. آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت انسانهاي انسان است
از بیمارستان مرخص شد. به خونه رسید. صدای زنگ موبایلش بود. باز هم اس ام اس رسیده بود."کجایی یلدا؟چرا جوابمو نمی دی؟ چرا دانشگاه نمی یای...؟ خودشو باخته بود. گوشیشو گرفت و بهش زنگ زد."آیدین هر چی بین ما بوده دیگه تموم شده.من هیچ احساسی نسبت بهت ندارم.دیگه نمی خوام ببینمت...دیگه به من زنگ نزن..."بعدش قطع کرد.آیدین بهت زده به گوشی تلفن نگاه می کرد. چند روز گوشی یلدا خاموش بود.بعد از اون که یلدا گوشیو روشن کرد پر از اس ام اس های آیدین بود،همه رو نخونده پاک کرد.آیدین دوباره بهش زنگ زد. یلدا گوشیو برداشت و یک دعوای لفظی آیدین گفت"حتما یکی دیگرو پیدا کردی؟ آیدین دیگه اونو فراموش کرده بود. خیلی دلش میخواست بدونه اون کیه که این قدریلدا دوستش داره. یک روز تصمیم گرفت که به محل زندگی یلدا بره. از یکی از اهالی محل پرسید ولی اون نمی شناختش. جلوتر دوباره از یکی سوال کرد از یک مغازه دار که قدیمی هم بود. مغازه دار از آیدین پرسید چیکارش داری؟ آیدین گفت از طرف دانشگاه یه نامه براش آوردم. مغازه دار بهش گفت که دیر اومده، براش تعریف کرد که اون سرطان داشته حدود 2-3 ماه گذشته جوابش کردن و یلداهم تا اون روز نمی دونست و الان یه هفته است که فوت کرده. از اون روز به بعد کسی آیدین رو ندید.... .

نيم شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زبان
واي از آن شب زنده داري تا سحر
گفتمش در عشق پابر جاست دل 
گفت : در عشقت وفادارم بدان
گفتمش عشقت به دل افزون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
روزگار
آخر اين قصه هجران بود و بس
با من ديوانه پيمان ساده بست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
با کي گويم او که هم خون من است
عاشقان را خوش دلي تقدير نيست
آخر آتش زد دل ديوانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر

دلم برای کسی تنگ است 
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است 
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند 
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد 
دلم برای کسی تنگ است
که آمد رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...




























![]()
نمی خواست به اتیش زندگی اون ، آیدین هم بسوزه.
نه تنها اون، هیچ کس نباید می فهمید. تصمیم خودشو گرفته بود. مطمئن بود اگه آیدین بفهمه تنهاش نمیزاره
.دوست نداشت اینطوری ببینتش. می خواست همه چیو تموم کنه.قلبش پر از حسرت بود...حسرت دیدن...حسرت بودن...![]()
تمام وجودش فکر شد. چی شده که یلدا این قدر سنگ دل شده؟؟؟؟؟
نه داره شوخی میکنه.زنگ زدیلدا ریجکت میکرد.ودر نهایت خاموش کرد.تمام وجود آیدین پر از ترس شد.دوستش داشت. نمی تونست باور کنه...![]()
" یلدا در اوج عصبانیت گفت"آره یکی بهتر و خیلی قشنگ تر از تو"
و گوشیو گذاشت. عشقی که تو قلب آیدین بود داشت به تنفر تبدیل میشددیگه کم کم فراموشش کرد...![]()
آیدین آدرس مزارو ازش گرفت. به مزار رفت. آیدین نشست و آروم آروم گریه کرد
. شرمنده بود. شرمنده تمام فکرهای بدی که در مورد صداقت و درستی عشق یلدا کرده بود. فهمید که یلدا اونو حتی بیشتر از خودش دوست داشت...![]()
![]()
![]()

بی تو هیچم هیچ همچون سال بی ایام خویش
بی تو پوچم پوچ همچون پوست بی بادام خویش
ای تو همچون غنچه عطر عصمتم را پاسدار
ای پناهم داده در خلوتگه آرام خویش
ای تو روشن تر ز هر مقیاس با دیدار تو
دیده ام صد کهکشان خورشید را در شام خویش
ای تو در من هر چه هستی ای تو در من هر چه شور
خون تاکستان هستی کرده ام در جام خویش
عطر نرگس های چشمم با نسیم هر نگاه
تا بهار سبز چشمت میبرد پیغام خویش
در تو خواهم خفت همچون قطره در دریای ژرف
در تو خواهم جست هم آغاز و هم فرجام خویش
در خزان عمرم و در سینه پروردم بهار
در شگفتم از شکفتن های بی هنگام خویش
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |





